Heads you live...Tails you die...
بز ر گتر ین باید زندگیمان را مادران و پد ر انمان در غلت و واغلتهای شهوانیشان به ما تحمیل کرده اند:
"هستی"
ناخواسته شروع و ناخواسته پایان میابد،اختیار ما تنها،در مسیری است که در بین این آغاز و پایان می پیماییم.
کمی دقیقتر به این اجبار نگاه میکنم،دوستش میدارم.همیشه از مسیری که پایانش را نمیبینم آزرده خاطر می شوم که چون طول راه را نمیدانم،نمی توانم برایش برنامه ریزی کنم.در طول مسیر دودلی،بینظمی و حوصله سررفتگی سفر را طولانی میکند و مرا از کوره در می برد.در مقابل زمانی که انتهای مسیرم را میدانم هرقدر هم که طولانی باشد چون برایش برنامه ریزی می کنم و ابزار گذران وقت را به همراه دارم سفر خوب و راحتی خواهم داشت.
مورد دیگری که دانستن انتهای مسیر را دوست داشتنی میکند توانی است که میبخشد تا مشکلات راه را تحمل کنم و آنقدرها عذابم ندهد،حال که بر این نکته واقف هستم که مشکل به وجود آمده تنها طی مسیر را کمی سخت تر می کند نه آنکه باز دارنده آن باشد تحملش آسان تر است،کما این که با این دیدگاه خیل بیشماری از مواردی که در گذشته دلیلی برای نگرانی و اظطراب یا عصبانیت و التهاب روانم میشد و گذشتن از آنها به راحتی میسر نبود در نگاهی دقیقتر آنقدرها ارزشمند نیستند که سفرم را خراب کنند.
نکته ظریفی در این میان نباید نادیده گرفته شود:
توضیحات ذکر شده در بالا نباید حمل بر بیمسولیت بودن یا نداشتن عزت نفس شود،چراکه این دو سفر را به غایت آرام و لذتیخش میکنند.
دیگر،همسفرانند که در طول مسیر می آیند،کمتر و بیشتر میمانند و بالاخره می روند،هرچه همسفری مسوولیت پذیرتر،مفیدتر و شادتر باشیم آنها نیز سفر را لذتبخشتر و آرامتر خواهند کرد.
می توان مسیری لذتبخش و شاد داشت
می توان مسیری غم انگیز و پر اظطراب داشت
معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشهای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپايان
تساويهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکیبرخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
:و او با پوزخندی گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگرديد؟
يا چهکس ديوار چينها را بنا میکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم میگشت؟
يا که زير ضربه شلاق له میگشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
:معلم نالهآسا گفت
:بچهها در جزوههای خويش بنويسيد
.......يک با يک برابر نيست
خسرو گلسرخی
No comments:
Post a Comment