فتاده تخته سنگی آن سوی تر،انگار کوهی بود
و ما اين سو نشسته،خسته انبوهی
زن و مرد جوان وپير
همه با يکديگر پيوسته،ليک از پايي،
و با زنجير،
اگر دل ميکشيدت سوی دلخواهی
بسويش ميتوانستی خزيدن،ليک تا آنجا که رخصت بود تا زنجير
ندانستيم
ندائی بود در رويای خوف وخستگيهامان،
و يا آوايی از جايي،کجا؟هرگز نپرسيديم
چنين می گفت
فتاده تخته سنگی آن سوي،وز پيشينيان پيری
بر او رازی نوشته است،هر کس طاق هر کس جفت . . .
چنين می گفت چندين بار
صدا وانگاه ،چون موجی که بگريزد در خود در خامُشي،می خفت
و ما چيزی نمی گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خيل وخستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نيز خاموشی
و تخته سنگ آن سوی اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می باريد،
و پاهامان ورم می کرد و می خاريد،
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگيتر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت ((بايد رفت))
و ما با خستگی گفتيم لعنت بيش بادا
گوشمان را،چشممان را،نیز بايد رفت
و رفتیم وخزان رفتيم تا جايی که تخته سنگ آنجا بود
يکی از ما که زنجيرش رها تر بود،بالا رفت آنگه خواند،
((کسی راز مرا داند
که ازين رو بر آن رويم بگرداند))
و ما با لذتی بيگانه اين راز غبار آلود را
مثل دعا زير لب تکرار می کريم
و شب شط جليلی بود پر مهتاب
***
هلا،يک....دو....سه....ديگر بار
هلا،يک دو سه ديگر بار
عرق ريزان،عزا،دشنام،گاهی گريه هم کرديم
هلا،يک..دو..سه،زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزی
و با آشناتر لذتی هم خسته هم خوشحال
ز شوق وشور مالا مال
يکی از ما که زنجيرش سبکتر بود،
به جهد مادرودی گفت و بالا رفت
خط پوشيده از خاک وگل را بسترد و با خود خواند
(و ما بی تاب)
لبش را با زبان تر کرد
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند،خيره ماند،پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود نا پيدای دوري،وما خروشيديم
و هم چنان خاموش
برای ما بخوان،خيره به ما ساکت نگاه می کرد
پس از لختی
در اثنايی که زنجيرش صدا می کرد
فرو آمد،گرفتيمش که پنداری که می افتاد
نشانديمش
به دست ما و دست خويش لعنت کرد
چه خواندی هان؟
مکيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود همان
((کسی راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند))
نشستيم و بر مهتاب شب روشن نگه کرديم
وشب شط عليلی بود
مهدی اخوان ثالث