Heads you live...Tails you die...

بز ر گتر ین باید زندگیمان را مادران و ‍پد ر انمان در غلت و واغلتهای شهوانیشان به ما تحمیل کرده اند:
"هستی"
ناخواسته شروع و ناخواسته ‍پایان میابد،اختیار ما تنها،در مسیری است که در بین این آغاز و ‍پایان می ‍پیماییم.
کمی دقیقتر به این اجبار نگاه میکنم،دوستش میدارم.همیشه از مسیری که پایانش را نمیبینم آزرده خاطر می شوم که چون طول راه را نمیدانم،نمی توانم برایش برنامه ریزی کنم.در طول مسیر دودلی،بینظمی و حوصله سررفتگی سفر را طولانی میکند و مرا از کوره در می برد.در مقابل زمانی که انتهای مسیرم را میدانم هرقدر هم که طولانی باشد چون برایش برنامه ریزی می کنم و ابزار گذران وقت را به همراه دارم سفر خوب و راحتی خواهم داشت.
مورد دیگری که دانستن انتهای مسیر را دوست داشتنی میکند توانی است که میبخشد تا مشکلات راه را تحمل کنم و آنقدرها عذابم ندهد،حال که بر این نکته واقف هستم که مشکل به وجود آمده تنها طی مسیر را کمی سخت تر می کند نه آنکه باز دارنده آن باشد تحملش آسان تر است،کما این که با این دیدگاه خیل بیشماری از مواردی که در گذشته دلیلی برای نگرانی و اظطراب یا عصبانیت و التهاب روانم میشد و گذشتن از آنها به راحتی میسر نبود در نگاهی دقیقتر آنقدرها ارزشمند نیستند که سفرم را خراب کنند.
نکته ظریفی در این میان نباید نادیده گرفته شود:
توضیحات ذکر شده در بالا نباید حمل بر بیمسولیت بودن یا نداشتن عزت نفس شود،چراکه این دو سفر را به غایت آرام و لذتیخش میکنند.
دیگر،همسفرانند که در طول مسیر می آیند،کمتر و بیشتر میمانند و بالاخره می روند،هرچه همسفری مسوولیت پذیرتر،مفیدتر و شادتر باشیم آنها نیز سفر را لذتبخشتر و آرامتر خواهند کرد.
می توان مسیری لذتبخش و شاد داشت
می توان مسیری غم انگیز و پر اظطراب داشت

Friday, July 24, 2009

The lion king - Circle of Life


Nants ingonyama bagithi baba [There comes a lion]
Sithi uhhmm ingonyama [Oh yes, it's a lion]
Nants ingonyama bagithi baba [There comes a lion]
Sithi uhhmm ingonyama [Oh yes, it's a lion]
Ingonyama
Siyo Nqoba [We're going to conquer]
Ingonyama
Ingonyama nengw' enamabaal [It's a lion and a tiger]
Ingonyama nengw' enamabala (Se-to-kwa!)
Ingonyama nengw' enamabala (Asana)

From the day we arrive on the planet
And, blinking, step into the sun
There's more to see than can ever be seen
More to do than can ever be done
There's far too much to take in here
More to find than can ever be found
But the sun rolling high
Through the sapphire sky
Keeps great and small on the endless round
It's the Circle of Life
And it moves us all
Through despair and hope
Through faith and love
Till we find our place
On the path unwinding
In the Circle
The Circle of Life
It's The Circle of Life
And it moves us all
Through despair and hope
Through faith and love
Till we find our place
On the path unwinding
In the Circle
The Circle of Life

Monday, July 13, 2009

ساخته ی من

تا حالا هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که وقتی کسی ، جایی به یاد من میفته چه تصویری توذهنش تداعی میشه...

Friday, July 3, 2009

آینه

میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته میپرسم از خودم:
این غریبه کیه؟ از من چی میخواد؟
اون به من یا من به او خیره شدم؟
باورم نمیشه هرچی می بینم،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم،
به خودم میگم که این صورتکه،
می تونم از صورتم برش دارم،
می کشم دستمو روی صورتم،
هرچی باید بدونم دستم میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه این تویی نه هیچکس دیگه،
جای پاهای تموم قصه ها،رنگ غربت تو تموم لحظه ها،
مونده روی صورتت تا بدونی،
حالا امروز چی ازت مونده بجا .
آینه میگه تو همونی که یه روز،
می خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونت شده،
داری بی صدا تو قلبت می میری،
می شکنم آینه رو تا دوباره،
نخواد از گذشته ها حرف بزنه،
آینه می شکنه هزار تیکه می شه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه،
عکسا با دهن کجی به من میگن:
چشم امیدو ببر از آسمون،
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی میدن تمومشون
فرهاد